|
چهار شنبه 25 فروردين 1395برچسب:, :: 13:13 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
همون طور که داشتم سروصورتمو میشستم پرسیدم :
-خوب چه خبر می گفتی گاوی شتری شرکی چیزی قربونی می کردیم...
خندید.اه از این پسرای نیش باز انقدر بدم میاد
-اومدم کارت عروسی مینا اینا رو بدم میشناسی؟
-آره ...دادی به مامانم برو دیگه...هرررررررررررررررری...
-خونه عممه اصن شاید خواستم ناهار واستم...شوما هررری
اهمیتی ندادم و نشستم دولپی صبحانه خوردم...
با چشمای وزغی بهم خیره شده بود...با دهن پرگفتم:
-چیه؟؟؟ نکنه میخوای تعارفتم بکنم...بروبابا خواستی بیا بشین بخور...فقط بی زحمت قبلش یه چای بریز برام...سبز پلییز
لم داد رو مبل و کنترل رو گرفت دستش :
-نوکر بابات غلام سیا...
فاز و نولم بهم ریخت...شروع کردم به اذون گفتن...
-دلمو شکوندی برو حالشو ببر
با من نموندی برو حالشو ببر
تو منو فروختیییییییییی...
لبخند محوی زد و شروع کرد به عوض کردن کانالا...
فدای دنبالچه ام.چه عشوه ایم میاد یه چای میخواستی بریزیا...
رفتم طرف سماور تا خودم برا خودم چای بریزم کلفت که نداریم مث اینا...
-چه خبرا؟
منتظر همین بودم شروع کردم به وراجی:
-هیچی دیگه خبرا دست شماست...وااای رضا...رضا رضا...این شرکمونو ندیدی فک کنم الانم خوابه هنوز...دیروز داشتم تو کوچه ول میگشتم اومد به من گفت احوال خر شرک؟ نمی دونم فهمیده من بهش میگم شرک یانه حتما فهمیده دیگه تو چی فکر می کنی؟ میدونی چرا بهش میگم شرک؟؟ حالا اینو ولش کن دیروز دیدمش دستش تو خرطومش بود داشت خواب دختر شاه پریونم می دید و ...
جفت پا پرید تو حرفم
کلش تا گردن تو گوشیش بود در همون حالم گف :
-همچین می زدیش صدا سگ بده...البته بعد از این که من حالیت کردم... چیکار داری به پسر مردم...؟؟؟ ها؟؟؟؟؟بگو ببینم ضعیفه؟؟؟تو کوچه چرا ول میگشتی؟؟؟؟؟؟
محض رضای خدا حین گفتن غر غراش کلشو از اون ماسماسک نیاورد بیرون که...
یه بند غر می زد دختر باید سنگین باشه رنگین باشه تا یکی بیاد بگیرش و فلان و اینا...
آستینشو کشیدم رفتیم تو حیاط...آسته آسته رفتم جلو اینم همچنان کلش توگوشیش بود فقط یه بار گفت کجا داری میبریم بعدم خفه خون گرفت...
-جی جی جینگ اینم شرکی که می گفتم نیگا...
سرشو آورد بالا و به خونه همسایه خیره شد...چشمامو بسته بودمو با یه پوزخند رو لبم شعر می خوندم...
یه روزی چشاتو ازم نگیری
می دونی میمیرم وختی که میری...
باتو همیشه ...
-ریحووون؟
-چی؟؟؟ به حرف من رسیدی؟؟
-اینو میگی؟؟ این که یه پا حوریه واسه خودش... پرنسس فیوناست
-چی میگی تو؟؟ بابا من خودم هرروز صب قیافه نحسشو می بی...
سرمو که برگردوندم زبونم بند اومد...
یه دختره با یه رکابی و شلوارک واستاده بود و با عشوه داشت به رضا که محوش بود نگاه می کرد...بگردم قیاف رو...
یه قیافه ای داشت حدودا مثل این :
ولی به نظرمن خیلی هم خوشگل نیستش ایکبیری خانوم...!رضا که رفته بود تو هپروت دیدم اگه نیارمش بیرون به سیسمونی بچشونم می رسن...والا خووو...فامیل انقدر بی جنبه
کشون کشون بردمش که یهو آستینشو از چنگم درآورد و گفت
-نکن بذاز ببینمش ...چه چیزیه ها...شمارشو می تونی جور کنی؟؟
-همینمم مونده واسطه کثیف کاری آقابشم...جواب خالمو چی بدم؟؟
نگاشو انداخت تو چشم مثلا می خواست خرم کنه...بروبابا بذار نسیم بیاد هرکی خر شه من عمراااا...
-ریحون؟
-ها؟
-ریحان جونی؟
-چیه؟ فکرشو پرت کن از ذهنت بیرون من برم خونه شرک اینا واسه شماره؟؟ من به شخصه از این دختره خوشم نمیاد...
-حسودیت میشه؟
پوزخندی زدم که لبم تا بناگوشم کش اومد آقارو بااااااش ... خرفت احمق چه افکاری نسبت به من داره تو ذهنش...؟
-ببند دودقیقه گاله رو مگس نره توش
-تو ببند بو میاد...
-بو؟؟؟ از دهن من؟؟؟
-نه از دماغ تون...برو کنار خودم دست به کارشم..!
منظورش این بود که دماغمو ببندم؟؟؟ نفهمیدم چی میگه...
اصن فدای یه لاخ موی زائدم...من امربه معروف نهی از منکرمو کردم...!بقیش دست من نیست...برم تسبیمو بیارم بکنم تو معدش شاید سر عقل بیاد...
این تسبیح من کوووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(
دلم میخواست همین الان زنگ بزم به خاله چوقولی کنم ولی دیدم نه... من اهل این کارا و فضولی نیستم.
بعد چند مین رضا با یه قیافه شاد و شنگول از کنارم رد شد چند تا بشکن ریزم زد و یه راست اومد تو آشپزخونه...معلومه شماره گرفته و خوش خوشانشه...!
بی اهمیت رفتم تو اتاق نمی دونستم چی تو دفتر خاطراتم ینی همین گورب گورستون بنویسم گفتم رضا بیاد یکم از چرت و پرتاش بگه شادشیم...یه خاطرات توپی داررره که نگو...البته نصفش دروغ و چاخانه ولی همیشه مجلسو با همین کاراش گرم می کنه...
بگم یکی از داستان باحالشو بگه...
ننه ام کجا موند؟؟
همین که این سوال از ذهنم گذشت مامام چیریک در خونه رو باز کرد اومدتو ...
رضاهم اومد رو صندلی کامپیوتر نشست و منم دراز کشیدم روتخت و کتاب درسیامو واسه تژدیدیام میخوندم نیم ساعت طول کشید بنویسه...نشستیم یکم کل کل و دعوا کردیم بعدشم رفت ...
رضا از من خیلی بزرگتره حدود6سال اصلا هم این طور که نشون میده صمیمی نیستیما ولی خوب دیگه...
نوشته هاشو به عنوان خاطرات روزانه فردا می نویسم
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |